تبليغاتX
به وقت داســـــتان

به وقت داســـــتان

تابحال صدای موسیقی رو درداستان شنیدین؟

برای دوستداران موسیقی  خواندن کتابی درباره موسیقی  حتما جالب است اما اگر این کتاب  یک مجموعه داستان درباره عواطف واحساساتِ انسان های علاقه مند به موسیقی باشد، خواندنش احتمالابرای دیگران هم جالب خواهد بود . منظور از موسیقی در داستان فقط نثر شاعرانه نیست بلکه حضور ریتم وصدا وبیان احساسات از طریق کاربرد آلات موسیقی ونشان دادن تاثیرآن در زندگی شخصیت داستان های هم هست (مثل رمان ژان کریستف اثررومن رولان )که مجموعه داستان شبانه ها( نوشته کازئو ایشی گورو با ترجمه علیرضا کیوانی نژاد  نشرچشمه ) هم یکی از کتاب هاست .

شبانه ها شامل پنج داستان بلند است و نکته جالب اینکه برخلاف انتظاری که ازیک نویسنده ژاپنی تبار رشد یافته در انگلستان داریم  هیچ اثری از مردم وفرهنگ ژاپن دراین کتاب نیست ( منظورم شبیه کارهایی است که جومپا لاهیری نویسنده  هندی تبار درباره هویت ودوگانگی وکنار آمدن دوفرهنگ هندی وانگلیسی درآثارش انجام می دهد )

ایشی گورو درست مثل یک انگلیسی زبان ، موسیقی را بهانه قرار می دهد برای طرح روابط انسانی. پنج داستان اودرباره شخصیت هایی است که یک جورهایی دیوانه موسیقی اند وبااین هنر احساسات خود را بیان می کنند ، عاشق می شوند ، عشق می ورزند ویا جدا می شوند .

دراولین داستان ، خواننده معروفی برای رفع کدورت  از دل همسرش ، شبانه روی قایق زیر پنجره اش آواز می خواند (حرکتی که زمانی  در فیلم ها مد بود وعاشق گیتار بدست زیر پنجره معشوق آواز می خواند وبسته به حال وهوای معشوق یا مورد توجه قرار می گرفت یا گلدانی بر سرش خرد می شد! )

" صدایی از پنجره خانم گاردنر به گوش نمی رسید .ما آهنگ یکی برای عزیزم را خیلی آرام وبا موسیقی ملایمی اجرا کردیم و بعد باز هم سکوت برقرار شد . بعد از یک دقیقه صدایی شنیدیم .خانم گاردنرآنجا گریه می کرد."

در داستان  بعدی شخصیت به دنبال کسی می گردد که در موسیقی  هم سلیقه اش باشد.

در دیگری نوازنده ی زشت چهره ی ساکسفون نوازی ...

دربعدی پسرجوان ویلن سل نوازی ...

ودر بعدی جوان نوازنده با ...

خلاصه همه یا می نوازند یا می خوانند  یا علاقه به نواختن دارند!

ایشی گورو به نحوی ماهرانه افراد گمنام را درکنار افراد سرشناس قرار می دهد و در تمی که کمی شبیه فیلم های هندی  وشاهزاده وگدای مارک تواین  است(آدم بدبخته درکنار آدم خوشبخته ) داستان هایی شنیدنی وخواندنی می آفریند.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:11  توسط سیما طاهرکرد  | 

شکار کبک

 روی جلد مشکی وخاکستری کتاب  این نوشته به چشم می خورد : شکارکبک / رضا زنگی آبادی/ نشرچشمه

با خودم می گویم شکار کبک به گفته شکارچیان حرفه ای ، محبوب ترین شکار در ایران است و باز طبق نظر کارشناسان ، شکار کبک بدون کمک سگ ، کار مشکل و وقت گیری است . باید دید دراین کتاب شکار کبک چگونه وبا کمک چه کسانی انجام می گیرد.

 با این که خیلی خسته هستم ، قبل از خواب نیمروزی کتاب را باز می کنم تا نگاهی به شروع داستان بیندازم وبعد سرفرصت بخوانمش :

 فصل اول : گرگو

برف، درختان گز بالای تپه را به هیکل هایی فربه وسفید مبدل کرده بود ودرختان کوچک پسته ی پایین تپه را به کوتوله هایی ایستاده درصف های منظم . انتهای صف در سفیدی برف محو می شد و سفیدی تا نوک کوههای روبرو کش می آمد.

قدرت در موتورخانه رابست ...

نشان به آن نشانی که کم کم  خواب از چشمم می پرد و تا چهل صفحه از کتاب را یک نفس می خوانم !

کل داستان از این قرار است که کودکی به نام قدرت شکار می شود ، شکار می کند و مجددا شکار می شود. البته نه به این سادگی ، بلکه با قدرت قلم نویسنده و جملاتی با رنگ وبوی فرهنگ مردم کرمان  ، ساده وروان ، شخصیت او از کودکی به بزرگسالی تغییر می کند  . نحوه رفتار وطرز تفکرِ قدرتِ کودک  ، قدرت نوجوان و قدرت جوان ، در همدلی یا تضاد و تقابل  با زنانی چون مادر ، فالی ، خاور ، پیرزن صاحبخانه وطلعت و مردانی چون پدر ، مراد ، عموی طلعت و قنبر، همین طور دلبستگی اوبه سگهایی که همه گرگو نام دارند کتاب را تبدیل به رمانی خواندنی کرده . بعداز خواندن این کتاب ، به یاد صفحه حوادث روزنامه ها افتادم و شکارچیانی که هریک براساس  پسزمینه ی زندگی خود ، محیط زندگی  رابرای ما  نا امن می کنند .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 18:3  توسط سیما طاهرکرد  | 

مردان پیروز این عرصه اند!

 قبل از تعطیلات کتابی خواندم به نام حتی وقتی می خندیم .فریبا وفی در مجموعه داستان” حتی وقتی می خندیم “در قالب های مختلف وارد دنیای زنان می شود و به افشای درونیات آنان می پردازد .زنان این مجموعه در نقش مادر ،همسر ، خواهر،  معشوق ،نامادری ، فالگیر ،فرزند ،دانشجو  و...حضور دارند .به جز یکی دو داستان که از منظر مرد روایت می شود بقیه  روایت هایی زنانه اند . زنان این مجموعه یا قصد خالی کردن عقده های خود را دارند یا درباره کینه ها و خیانت هایشان می اندیشند واز عدم اعتماد به نفس رنج می برند . خلاصه اینکه همه ناراضی و خسته و افسرده اند .وفی در این داستان ها با طنزی زیرکانه به مفهوم بلوغ اشاره می کند  .شخصیت های او به ظاهر بالغ اند اما توان تغییر وتحول در آنان نیست وبه دلایل مختلف از جمله انفعال ،تطابق با سختی و ناظر بودن ،شرایط را پذیرفته اند .

اولین داستان این مجموعه  یعنی داستان“حتی وقتی می خندیم “را می توان همچون چکیده ای برای مفاهیم مطرح شده در دیگرداستان های این مجموعه در نظر گرفت . در این داستان ،راوی ،روایت را با ضمیر ما شروع می کند :”ما چهار زنیم” این چهار زن دور هم جمع شده اند تا رازهایشان را برملا کنند . موضوع روایت  خیانت است . سه زن خیانت های خود را افشا کرده اندو چهارمی هنوز چیزی نگفته .وقتی همه او را تشویق به حرف زدن می کنند انگار که زیر لب زمزمه کند می گوید:” من هم …من هم خیانت کرده ام ”

به نظر شما چه بوده آن خیانت ؟

می گوید :

"به او نه …به خودم  " و ادامه  می دهد :"در تمام این سالها هیچ وقت طوری که دلم می خواست زندگی نکرده ام ."

با اعتراف او همه ساکت می شوند . با سرخاب لب های خود را پر رنگ می کنند وبه خانه هایشان برمی گردند !

پس باز هم مردان ،پیروز این عرصه اند !

جملاتی از کتاب :

"زن ها با جزئیات است که به شناخت می رسند."(داستان  بگو عمه )

"دخترم به حرف های عاشقانه مثل شیر و تخم مرغ هر روزش عادت کرده است ."(داستان من بدم )

"زن ها دو دسته اند :انها که محافظت می شوند وآنها که نمی شوند."(داستان زن ها)

"اگر بودی می دیدی عصر مثل زنی است که آرایش ملایم و دلپذیر ندارد و رنگ پریده به ساختمان های بلند و نیمه کاره خیره مانده است ."(داستان راه خاکی )

"باید به خودتان نگاه کنید و بخندید با صدای بلند .درست در این لحظه است که خنده می تواند یک فشفشه باشد توی آسمان تاریک وفقط بعد از این خنده است که بوسه ات می تواند دیگر یک باج نباشد ،یک ترحم نباشد ،یک فریب نباشد ."(داستان بیرون از گور )

"وقتی در مقابل او بی دفاع می شوم به رازم فکر می کنم."(داستان راز)

 

عنوان:حتی وقتی می خندیم

نویسنده:فریبا وفی

نشر مرکز/چاپ پنجم /قیمت ۲۳۰۰  تومان

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 16:31  توسط سیما طاهرکرد  | 

بهار که میاد به یاد فریدون مشیری می افتم. شاعری که از اندیشه های بهاری سرشاربود وبه زیبایی از بهار یاد می کرد :

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

 خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

بهار که میاد به یاد ه. ا .سایه می افتم که سرود:

بهارا زنده مانی زندگی بخش

به فروردین ما فرخندگی بخش

بهار که میاد به یاد خیلی چیزا می افتم از جمله داستان هایی که زمینه شون  فصل بهاره ودرحال وهوایی  بهاری اتفاق می افتن وخوندنشون لذت بخشه .

فعلا که بهار زیباترین داستان طبیعته!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 20:15  توسط سیما طاهرکرد  | 

طفلک اسب ها!

کلمه اسب انسان را به یاد موجود نجیبی می اندازدکه آفریده شده برای تاخت وتاز.حیوان زیبایی که با وقار تمام دستورات صاحبش را اجرا می کند .اسب شناسان می گویند حرکات اسب نشان دهنده حالات روحی و روانی اوست ونشانه های متعددی را برای شناخت این حرکات ذکر می کنند.اما همین حیوان نجیب چه ایرانی چه خارجی  اگر بی مهری ببیند یا تحت فشار قرار بگیرد کارهای عجیب وغریبی انجام می دهد .

روز چهار شنبه فرصتی پیش آمد و فیلم اسب حیوان نجیبی است رادیدم .کارگردانی این فیلم را عبدالرضا کاهانی به عهده داشته . فیلمسازی که با فیلم های متفاوت وبه ظاهرساده  خود مسائل دردناک جامعه را مطرح می کند .در این فیلم شخصی به نام شکیبا در نقش یک  مامور انتظامی قلابی ( اما در اصل زندانی مرخصی موقت )در یک سفر شبانه  افراد مختلفی راکه زخم خورده فقر - اعتیاد - جدایی - الکل و...هستندبه دنبال خود می کشاند .فیلم پراز خرده داستان در موقعیت های خاص است که هریک با ظرافت مطرح می شود و ذهن بیننده را در گیر می کند .شخصیت ها به تدریج وارد می شوند وباهم ادامه می دهند . همه بازیگران بازی خوبی دارند . عطاران بسیار خونسرد و باور پذیر - پارسا پیروز فر با کندن موهای بغل گوشش به خوبی توانسته اضطراب هنرمندی را که از درک نشدن آثارش معذب است نشان دهد -باران کوثری در نقش دختری از یک خانواده از هم پاشیده - حبیب رضایی ومهران احمدی و مهتاب کرامتی وبقیه بازیگران هم عالی از عهده نقش های خود برآمده اند .

نمی دانم چرا با دیدن این فیلم (بدون هیچ شباهتی) به یاد رمان آنها به اسب ها شلیک می کنند هوراس مک کوی افتادم(سیدنی پولاک هم فیلمش راساخت) که به گفته منتقدان نشانگر وضعیت اجتماعی آن روز جامعه امریکا بود .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 21:51  توسط سیما طاهرکرد  |