به وقت داســـــتان
سلام ، من جمله هستم .
شبی تاریک وتوفانی بود.عده ای راهزن کنار آتش نشسته بودند اولین راهزن که غذایش را تمام کرد گفت : « بگذارید برایتان قصه ای بگویم . شبی تاریک وتوفانی بود وعده ای راهزن کنار آتش نشسته بودند. اولین راهزن که غذایش را تمام کرد گفت : « بگذارید برایتان قصه ای بگویم . شبی تاریک وتوفانی بود و...» ص 179 کتاب دستور زبان داستان نوشته احمد اخوت « داستان ها نشان دهنده طرز مداوای ما هستند. ما از این رو داستان را روایت می کنیم که بدان نیاز داریم . داستان گویی , آخرین وتنها شیوه به دست آوردن چیزی است که هرگز نمی توانستیم به شیوه دیگری آن را به دست آوریم .» به آنان که خیلی دوستشان داریم کتاب هدیه کنیم به آنان که کمی دوستشان داریم به آنان که اصلا دوستشان نداریم و به دشمنانمان... کتاب بدهیم. استاد کلاس فیلمنامه نویسی ما می گفت : « آفرینش کار هرکسی نیست . کار اونائیه که روحشون تشنه تغییر و تحوله. اگر این شهامت رو دارید کاررو شروع کنید وگرنه برید مثلا لحا ف دوزی ! یا کاری که نیاز به تفکر نداشته باشه » استاد , فرآیند آفرینش را یک فرآیند اکتشافی می دانست وسخت روی طی مراحل آن تاکید داشت . می گفت هر بار قبل از نوشتن , این پرسش ها را از خود بپرسید : چرا می خوام روی این داستان کار کنم ؟ این تم چه اهمیتی برای من داره ؟ چرا این تم رو انتخاب کردم ؟ چقدر چیزی شبیه این رو در زندگی تجربه کرده ام ؟ شخصیت های من چه شباهتی با مردم اطرافم دارند؟چه تفاوتی دارند؟ من چه فرقی با شخصیت ها م دارم؟ اهداف شخصیت هام چیه ؟ در چه موقعیتی می تونم این شخصیت ها رو قرار بدهم ؟ اگر من درموقعیت شخصیت هام قرار بگیرم چه می کنم ؟ واکنش من چقدر شبیه شخصیت ها ست؟ چه تفاوتی داره ؟ و... انگاراستاد راست می گفت که آفرینش کار آسانی نیست چون از زمان ارسطویعنی از 2500 سال پیش تا بحال نویسندگان در حال کلنجار با این پرسش ها بوده اند و سعی داشته اند داستان هایی بنویسند که مضمون مورد نظرشان را به زیبایی انتقال دهد .البته بعضی توانسته اند و بعضی در آن مانده اند . آن هایی که توانسته اند ، خلاقیت و شهامت فراوان داشته اند . نویسنده ای به نام« رولو می»از هراس بی پایانی می گوید که هر طبقه از هنرمندان ، شاعران ، وقدیسان احسا س می کنند چرا که از نظر او ،اینا ن کسانی هستند که همواره از وضعیت موجود انتقاد وآن را تهدید می کنند. هویت در کافه پیانو رولان بارت منتقد فقید فرانسوی گفته است :« خواندن یک متن یعنی لذت بردن ازآن » نویسنده می نویسد ومتنش را در دنیای نوشته ها رها می کند بلکه خواننده ای آن را در یابد . خواننده متن را می بیند ومی خواند . یا از آن لذت می برد یا نمی برد . در هر دو صورت به نقد آن می پردازد . نقدی که تکرار تکرارها نیست بلکه گفتن نا گفته هاست . متن مورد نظر این مقاله کافه پیانو است . نویسنده ی آن، فرهاد جعفری ، کتاب را به خواهرش فریبا وهولدن کالفیلد عزیز تقدیم کرده است . تقدیم کتاب به آن هایی که دوستشان داریم امری پذیرفته شده است ولی تقدیم آن به یک شخصیت داستانی که محبوب بسیاری از خوانندگان ادبیات داستانی هم هست کمی کنجکاوی برانگیز است . حال اگر ناطور دشت متن مورد علاقه تو هم باشد دیگر چه بهتر . مشتاقانه کافه پیانو را ورق می زنی و در آن به دنبال رد پای هولدن کالفیلد می گردی . شروع کتاب مقاله وارست و در واقع عدم تعادل در داستان با همین شروع پایه گذاری می شود. راوی تقریبا دو صفحه ونیم دلیل می آورد تا ارتباط بین هویت وکفش ولباس مرغوب را ثابت کند . شاید این گره جندان پیچیده نباشد ولی در ذهن تو قلاب می اندازد واز خود می پرسی چه اتفاقی در زندگی راوی افتاده که که او به چنین تفکری رسیده ؟ آیا در انتها می تواند به این هویت دست پیدا کند ؟ دیگر نمی توانی کتاب را ببندی . یک نفس می خوانی وسعی می کنی بعضی ازعناصر داستان دراین متن را بررسی کنی ودلیل لذت بردن از آن را در یابی . نویسنده با انتخاب شیوه ای طنز آلود ولی معترض ، برای حالت بیان راوی ، به لحن ویژگی خاصی می بخشد واین لحن هماهنگی خوبی با درونمایه داستان پیدا می کند. (البته قبلا سالینجر در ناطور دشت این لحن را به کار برده وبا استقبال مخاطبان هم رو به رو شده .) جمله طلایی که در ص 9 کتاب آورده و در ص 231 تکرار می شود در واقع درونمایه کافه پیانوست که به تنهایی آدم ها اشاره دارد . راوی این گونه می اندیشد وبه نقد زندگی اجتماعی می نشیند : اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند برای این است که یا لباس ندارد که بهش تکلیف کند یا اساسا آدم کوچکی است . عنصر دیگری که دررمان کافه پیانو به فراوانی از آن استفاده می شود ارجاع به متن ها ، فیلم ها و شخصیت هاست . اولین کارکرد این ارجاع ، استفاده از حافظه خواننده در درک متن است . کارکرد دیگر آن این است که محیط زندگی راوی برای خواننده ، مانند زندگی واقعی باور پذیرمی شود. در وافع نویسنده از خیا ل پردازی دیگران در کتاب ها وفیلم ها ، برای راست نمایی متن خود سود می برد.از طرفی ارجاع را می توان نوعی شخصیت پردازی برای راوی نیز به حساب آورد وگفت که او روشنفکری است که تحت تاثیر شخصیت ها وفیلم ها قرار دارد . حال اگر از جیمز استوارت در فیلم سرگیجه صحبت کند وتو آن فیلم را دیده باشی به راحتی با راوی همدل می شوی واو را بهتر درک می کنی . یا وقتی عقاید یک دلقک هاینریش بل را تحسین کند وتوکه آن را خوانده ای وقتی می بینی تحت تاثیر فضای آن رمان قرارگرفته واز آن در نقل وقایع داستان خود سود برده، دیگر تعجب نمی کنی . بخشی را می گویم که راوی وگل گیسو دلشان برای پری سیما تنگ می شود و داخل کمداو می نشینند تا با بوییدن عطرش دلتنگی خود را تسکین دهند . شبیه این صحنه در عقاید یک دلقک هم وجود دارد .آن جایی که همسر هانس او را به خاطر بی مذهبی اش ترک کرده و او در کمد مشترکشان به دنبال نشانه هایی از او می گردد وچیزی نمی یابد ، نه بوی عطری ونه یاد داشتی . تاثیر سینما بر ادبیات در این متن آن چنان بارزاست که نمی توا نی آن را نادیده بگیری . با خواندن بخشی که راوی می گوید ، سر میز مشتری نمی رود چون خوشش نمی آید با مشتری صمیمی شود، به یاد شخصیت ریک درفیلم کازابلانکا می افتی که از روی نمایشنامه« همه به کافه ریک می روند» نوشته شده . تاثیر ادبیات بر ادبیات دراین متن ، با ابراز دلبستگی راوی به رمان هایی مانند ناطور دشت وعقاید یک دلقک نمایان می شود. هر چند نیاز به توضیح نیست که در دو رمان ذکرشده شخصیت پردازی آن چنان کامل است که آدم ها را می شناسی وبا انگیزه هایشان به خوبی آشنایی ولی در کافه پیانواین چنین نیست و کمی ابهام وجود دارد. آمدن ورفتن آدم ها فقط به این دلیل تورا قانع می کند که مکان داستان یک کافه است و آشنایی ها می تواند در همین حد سطحی باشد . ولی نمی توانی نحوه استفاده از جزئیات در متن را تحسین نکنی . فرهاد جعفری به نحو غبطه بر انگیزی درشت نمایی می کند . نحوه درست کردن قهوه ، سیگار کشیدن ، راه رفتن ودیگر اعمال و رفتار آدم ها را آن چنان زیر ذره بین قرار می دهد که تعجب می کنی از این که چرا تا به حال به این جزئیات توجه نکرده ای . اگر عاطفه نمک داستان باشد ، نویسنده از این چاشنی به مقدار لازم استفاده کرده است . مهری که در لایه زیرین داستان موج می زند در ادبیات داستانی ما تازگی دارد . عادت کرده بودیم چنین عاطفه ای در بین مادر ها بارزتر باشد ولی پدر داستان کافه پیانو، پدر با محبتی است که دوست دارد دخترش ، خوب هم تربیت شود .او اتفاقا مرد مغروری هم هست چون با وجود علاقه ای که به همسرش دارد آن را به زبان نمی آورد و رفتارهای خصمانه از خود نشان می دهد . جالب است که این شخصیت در لایه زیرین داستان به خواهر خود ومادر وخواهر همسرش نیز با نگاه محترمانه ای می نگرد . شوخی های پدر وفرزند ولحن طنز آلود راوی در بیان جمله ای مانند :« به کارت برس آنا ستازیا ورتینس کایا ، به کارت برس .» یا به کار بردن جمله ای مانند : «طوری لباس پوشیده بود که مورد پسند نظام اخلاقی جامعه ما نیست .» به متن جذابیت خاصی می دهد ولبخند بر لب تو می نشاند. در ابتدای مطلب گفته شد آیا در انتهای داستان، راوی به هویت مورد نظرخود دست پیدا می کند ؟ به نظرم بله .همان متن انتهای کتاب، که دلیل نوشته شدن کافه پیانو را توضیح می دهد خود یک فرا داستان است . نویسنده داستان کوتاهی می نویسد در باره داستانی که نوشته است ! بازی فرهاد جعفری با خوانندگان . تا بگوید نویسندگی خود یک هویت است و این نکته در جامعه ای که نویسندگی اصلا شغل به حساب نمی آید و صاحبان قلم وتفکر در واقع هیچ کاره اند و از هنر خود بهره ای نمی برند، طنزیست تلخ وتفکر بر انگیز. مجله نیکی تاریخ ۱مرداد۸۸ شماره ۹۲ این مقاله را به چاپ رسانده است . ................................................... انسانها وقتی به سن پیری می رسند به دلیل نداشتن اینده مدام به گذشته فکر می کنند واز گذشته می گویند . متاسفانه همه اینها به حرافی ونصیحت تعبیر می شود و بی توجهی دیگران را به دنبال دارد .در حالی که هدف واقعی از چنین رفتار هایی استفاده از فرصت باقی مانده برای ابراز وجود است.
| Design By : Night Skin |

