کَل کَل های زن وشوهری

کَل کَل های زن و شوهری عنوان کتابی است شامل سی داستان و سی تحلیل . ابتدای هر قسمت یک داستان کوتاه آورده شده که در آن شخصیت های هر داستان مکنونات قلبی خود را باگفتار و رفتار خویش بیان می کنند و هریک به نوعی به ابراز خشم ، ابراز وجود ، بیان اضطراب ، فرافکنی و... می پردازند . در ادامه هر داستان یک تحلیل رواشناسی مرتبط با موضوع بیان شده است .

نویسنده داستان ها سیما طاهرکرد

نویسنده تحلیل ها زهرا فخار

انتشارات چهار باغ

چاپ اول 1395

 

بخل

آورده اند که مرد بخیلی بود به نام شداد .مال بسیار جمع کرده بود ویک لقمه به خوشدلی نمی خورد.

چون وفات کرد زنش شوهرکرد . آن شوی دست در مال شداد نهاد و به اسراف خرج می کرد .

روزی زن آب درچشم گردانید و با گریه گفت : شداد این مال جمع کرده بود و یک لقمه

به خوشدلی نخورد .

شوی گفت : کاشکی آن چه خورد نیز نخوردی واز برای ما گذاشتی .

شداد را شریکی بود . او نیز بخیل بود . خبر به وی رسید . دست در نهاد و مال را صرف می کرد وهر

روز دعوتی می ساخت و می گفت : بخورید پیش از آن که شوهر زن شداد بخورد .


پند

فردوسی بعد از شرح مرگ ایرج که به دست دو برادرش سلم وتور صورت گرفته ، خطاب به خود یا مای

خواننده می سراید :

مبر خود به مهر زمانه گمان

نه نیکو بود راستی در کمان

چو دشمن گیریش نمایدت مهر

وگر دوست خوانیش نبینیش چهر

یکی پند گویم ترا من درست

دل از مهر گیتی ببایدت شست

...تحریف یک متن بی شباهت به ارتکاب قتل نیست.دشواری کار نه در عمل کشتن بلکه در پاک کردن و زدودن رد پای آن است ...

موسی ویکتا پرستی / زیگموند فروید /ترجمه صالح نجفی

سینما

دوستم گفت : برویم سینما و فیلم "گذشته" اصغر فرهادی را ببینیم ؟ از خدا خواسته قبول کردم . روز پیشنهادی او سه شنبه بود . غافل از این که سه شنبه ها بلیت سینما نیم بهاست و همه این نکته را به یاد دارند . فیلم دیدن در آن شلوغی همراه با صدای باز شدن بسته های چیپس و پفک اصلا دلپذیر نبود . این شد که قرار گذاشتیم برای روزی غیر از آن . و چقدر هم خوب شد . چون آن روز صبح فقط من و دوستم بودیم با سه زوج جوان که در سالن خلوت و خنک سینما ساحل ، با سکوت و آرامش فیلم را دیدیم . بیرون که آمدیم دوستم گفت : "جدایی نادر از سیمین" بهتر بود . با احترام به نظر او من هردو فیلم را دوست داشتم . به این دلیل که فرهادی در "جدایی نادر از سیمین "، ریا کاری مان را به یادمان می آورد اما در "گذشته " علاوه براین که این رفتار را مشکلی جهانی می داند راهکار هم برای آن ارائه می دهد : همدلی از همزبانی خوشترست .

خش خش کاغذ

هرگز فکر نمی کردم روزی برسد که از مطالعه در دنیای مجازی لذت ببرم . همیشه می گفتم کتاب باید ورق بخورد و صدای خش خش برگ هایش را بشنوم تا آن مطالعه به دلم بچسبد . روزنامه خریدن هم جزو واجبات روزانه بود . اما بعد از خواندن چند کتاب دیجیتالی و رویت اخبار در سایت های خبری دیدم نه آنقدر ها هم بد نیست . بعدش که فکر کردم راستش کمی ترسیدم . ترسیدم برای روزی که دیگرکتاب های کاغذی  نباشند و کتابخانه های پر از کتاب فراموش شوند . پیشاپیش دلم تنگ شد . 

تجسم وتصویر

ضرب المثل شنیدن کی بود مانند دیدن ، بر اهمیت دیدن تاکید دارد بخصوص در دنیای داستان . درست مثل برنامه های رادیویی که نیروی تجسم و تصویر در آن مهم تر ست . نویسنده ای که بتواند از دریچه چشم خواننده به شخصیت هایش نگاه بکند شایسته تقدیر ست . کم نیستند کتاب هایی که این همذات پنداری را در ما ایجاد کرد ه اند . 

میز کتاب

ماجراهای مادربزرگ ، مامان ، فخری ، اکرم ، مهری ، پدر با موتور یاماها ، دوستش هادی ، ازدواجش با مهناز و... همه از طریق عکس های یک آلبوم .انگار که با هر فلاش نوری به زندگی راوی می تابد و آن لحظه جاودانهمی شود.

به عنوان یک خواننده ،کتاب" آلبوم خانوادگی" مجتبا پور محسن را دوست داشتم .


چاپ هفتم کتاب"زمانی که یک اثر هنری بودم "اریک امانوئل اشمیت اینجاست . شخصیت هایی با نام های اسطوره ای همچون آدام ، زئوس ، آنیبال پا به میدان می گذارند تا هویت یک  انسان را از او بگیرند یا آن را به او باز گردانند . در این کتاب هنر به چالش کشیده می شود وداستان اعتراضی است به موقعیت انسان درجایگاه هنرمندی که از انسان دیگر به مثابه یک شئ استفاده می کند .

دانایی

چند تا اصطلاح حفظ کرده فکر می کند ازنخبگان است . غافل از این که ابن سینا با آن عظمتش گفته : دانش من بدانجا رسید که  بدانم چقدر نادانم !

میز کتاب

همشهری داستان این ماه خیلی خوب بود . پر از داستان و روایت  از ایرانی و خارجی .

رمان ملکان ابو تراب خسروی را هم تمام کردم . شروع فوق العاده ای دارد  .هرچند بخاطر این که داشتم یکنفس می خواندمش آخرهایش کمی خسته شدم! داستانی در باره مرید ومراد بازی و سیاست و عشق با قلم توانای نویسنده ای که معتقد است : نویسنده ها در بیداری خواب می بینند .

  دوهفته نامه صبح که در خمینی شهر توسط همشهریهای اصغر فرهادی منتشر می شود مقاله ای چاپ کرده از محمد کلباسی با موضوع جنگ اصفهان که آن هم خواندنی است.

 

.

 

 

 

 

تاریخ و جغرافیا

در برخوردی که بین گوته وناپلئون رخ داد ناپلئون گفت : فرق میان تراژدی قدیم

و تراژدی جدید این است که دیگر تقدیری بر سرنوشت ما حاکم نیست که ما

 را از پای در آورد . زیرا به جای سرنوشت به گونه ای که در قدیم وجود داشت

سیاست ظاهر شده . یعنی تصمیم های سیاسی بیشتر بر سرنوشت ما تاثیر

میذاره تا عوامل مکانی .

به نقل از کتاب مقدمه ای بر جغرافیای تاریخی ایران

رادیو

 یکی از سرگرمی هایم قبل از ماه رمضان گوش دادن به رادیو بود . 

آخرشب رادیوی نقره ای کوچک را می چسباندم به گوشم و 

برنامه شوقستان را می شنیدم از رادیو فرهنگ ، درباره ادبیات 

تئاترو موسیقی .

کتاب های کاغذی

با وجود همه ی گرفتاری ها خوشبختانه  هنوز چیزی نتوانسته جلوی کتاب خواندنم رابگیرد . 

کتابهایی که در بهار 92 خوانده ام :

اتحادیه ابلهان : کتاب خوب وپرمغزی بود . پر از حرف و انتقاد ، واشارات وارجاعات برون متنی که با بعضی هایش ارتباط برقرار کردم و با بعضی هم خیر  . وقتی به علتش فکر می کنم می بینم کسی می تواند از این متن به طور کامل لذت ببرد که با اسطوره ها و فرهنگ مردم امریکا به خوبی آشنا باشد . 

برادران سیسترز : از خواندنش خوشحالم . بااین که داستان در غرب وحشی اتفاق می افتد و پر ازقتل و کشتارست اما طنزش حسابی به دل می نشیند . دلیل اصلی خوش آمدنم بیشتر شاید به این دلیل باشد که زمانی عاشق فیلم های وسترن و شخصیت های صاف و ساده اش بوده ام .

خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره وقت : همین طور که از اسمش پیداست شبیه خاطره نوشته شده اما پر از انتقاد و طنز تلخ ست .

مردی در تاریکی : فکر نمی کردم از کار پل استر این قدر خوشم بیاید . جالب بود . حداقل فهمیدیم بعضی شب ها که خوابمان نمی برد چه خیالاتی را می شود داستان کرد!

اصلا دوست ندارم یکی خیال کنه من وجود دارم : مجموعه داستان های کوتاه ایرانی . 

باشگاه مشت زنی : اولش که شروع کردم بعد از چند صفحه کتاب را گذاشتم کنار. اما چند ساعت بعد به خودم گفتم اینطور که مترجم گرامی در مقدمه نوشته باید داستان خوبی باشد . همین طور هم بود . فکر کنید آدم با خودش در گیر باشد و بخواهد خشمش رادر درونش خالی کند . چنین آدمی اگر به تخیلاتش میدان بدهد حتما اتفاقات جالبی را تصور می کند .  

مقاله دکتر احمد اخوت با عنوان "کتاب های بالینی"را هم که اخیرا در جهان کتاب چاپ شده خواندم .در باره مطالعه یا نوشتن در بستر . حرف دل بود و از لحظه هایی می گفت که همه ما به نوعی آن را تجربه کرده ایم و  نویسندگان بزرگ جهان بیشتر . 

و آخرین کتاب ، جای خالی سلوچ بود که چند سال پیش هم آن راخوانده بودم . یک رمان رئالیستی بسیار زیبا با چیدمانی حساب شده . 

وقت کم است و کتاب بسیار .



مهریه

 راننده ای که مرا به راه آهن می برد پرسید : مشهد تشریف می برید؟

گفتم : خدا بخواد بله .

- بی زحمت برای پسر من هم دعا کنید . دچار درد بدی شده.

پیش خودم فکرکردم حتما پسرش دچار درد اعتیاد شده .

با این همه پرسیدم: مشکل شون چی هست ؟

گفت : من گردن شکسته برای او به خواستگاری دختری رفتم از خانواده ای که مومن به نظر می آمد اما نبود.بعد از عقد، خانواده آن ها قرار گذاشت دختر وپسر قبل از عروسی باهم تنها نباشند ! یعنی هرجا می روند روز باشد و شب هرکس به خانهخودبرگردد . قبول کردیم . مدتی بعد سر بهانه ای ناچیز دخترک به دادگاهرفت و مهریه اش را که کم هم نیست طلب کرد. حالا هرروز دادگاه داریم .

گفتم : فعلا که مومن و غیر مومن ، مهریه را از شیر مادر حلال تر می دانند!

گفت : درشهرشما نمی دانم چه خبر است، اما توی تهران ما بیشتر دخترها

بعد از عقد ، فوری به دادگاه می روند ، مهریه را می گیرند و یک دویست وشش

 می اندازند زیر پایشان!

 ( خوب شد نگفت پورشه !)

حیات وابرو

 وقت تقصیر محمد رضا کاتب با این که سخت خوان است اما می ارزد برایش

 وقت بگذاری .جهان رمان ، بسیارخیالی ، تو در تو و عجیب و غریب است .

 در زمان و مکان تاریخیمی گذرد وازروایت های تلخ با موضوع انتقام 

و مرگ های دلخراش تشکیل شده ..اسامی متفاوت هم دارد : گیسو، حیات ،

 ابرو، آتش ، قناره ، مرگ ، پنج تیر .

شخصیت های اصلی رمان ،حیات و ابرو( احتمالا نیمه ی زمینی و آسمانی انسان)

 راویان داستانند . این دوابتدا از غار خارج می شوند:

"زل زده بود به شهر" زل زدنی که یاد آور خاطرات دردناک و تجسم گذشته

  است .

ودر انتها :

"کجا داریم میریم حالا؟"

" یک جایی آن بالاها ، نزدیک خدا "

انگار خستگی خوابی 300 ساله بود ...

رمان خوبی است ، کلی حرف دارد ، فقط حیف که اضافه گویی هایش خواننده

را(یا شاید فقط مرا) خسته می کند.

کتاب و سفر

با توجه به این که ترک بعضی خصلت ها دلپذیر نیست چند کتاب با خودم بردم سفر: 

همشهری داستان / وقت تقصیر محمد رضا کاتب / قلعه مرغی روزگارهرمی سلمان امین و...

اما دید وبازدیدها اجازه نداد لای هیچ کدوم رو باز کنم . تصمیم گرفتم حداقل یکی شو

 تویماشین و موقعحرکت بخونم . این شد که قلعه مرغی رو در جاده تهران سمنان

 تمام کردم . اونقدر روان بود که راحت پیشرفت درست مثل رانندگی همسرگرامی ! 

مژدگانی که گل از غنچه برون می آید

 

یادگار گذشتگان

یادش بخیر ! اولین بار که این شعر را شنیدم ، سرکلاس مدرسه بود . چقدر با بچه ها خندیدیم و هی یقه ی هم را کشیدیم و صحنه را برای خودمان بازسازی و اجراکردیم . بعد از آن هم ،هربار که این شعر راخوانده ام ، همچنان لحن قصه گو ، لحن محتسب و لحن مست برایم جذاب بوده و تداعی هایی را به ذهنم آورده :

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت : ای دوست ! این پیراهن است ، افسار نیست !

گفت : مستی ، زان سبب افتان و خیزان می روی

گفت : جرم راه رفتن نیست ، ره هموار نیست

وبعد از کمی سوال وجواب کار به اینجا می کشد :

گفت : باید حد زند هشیار مردم ،مست را

گفت : هشیاری بیار ، این جا کسی هشیار نیست

 

 

نظر

دریک محفل ادبی بعد ازاین که داستانی خوانده شد و نوبت به اظهارنظر رسید  اولین نفر شجاعانه گفت با متن ارتباط برقرار نکرده . دومین نفربا اشارات مبهمی به نظرات ژیلبر دوران و ژپ لینت ولت ، بعداز دقایقی اعتراف کرد موضوع را نفهمیده و اصولاارتباط بصری بامتن بهتر از ارتباط سمعی است . سومین نفرخندید و اجازه خواست نظرش را بعدا به طور خصوصی به نویسنده بگوید . چهارمین نفرگفت داستان نویسی هیچ کاری ندارد . من حاضرم چند داستان با رعایت همه عناصربنویسم وبدهم بخوانید ، اما می خواهم بدانم شما (یعنی نویسنده ) که اینها را نوشتی آیا قبلش فکر هم کردی ؟  

نویسنده درپایان جلسه بدون سرخ وسفید شدن وگلو صاف کردن گفت قصدش از نوشتن این اثر ارائه یک پایانِ باز بوده و به آنهایی که با متن ارتباط برقرار نکرده اند دوستانه پیشنهاد کرد بازهم داستان را بارها وبارها،مثل یک خواننده جدی بخوانند،آنقدر که بتوانند به یک ارتباط تنگاتنگ با اثر برسند .

 

پیرمرد

 پیرمرد ، سر کوچه ایستاده بود . تا صدایم زد فورا به طرفش رفتم : بله پدر جان ؟ سبد پلاستیکی قرمزش را کمی بالا آورد  : می خواستم نون بگیرم ، پولمو گم کردم . هزار تومن داری به من بدی ؟

بله که داشتم . پیرمرد بیچاره ی مودب را با آن کت وشلوارِ اتو کشیده دم غروب فرستاده اند نان بخرد . او هم پولش را گم کرده . بعدش ترسیده توی خانه دعوایش کنند ، مجبورشده به منِ غریبه رو بزند . با کمال میل هزارتومن را گذاشتم کف دستش و رفتم به کارهایم برسم . یک ساعت بعد که برگشتم  پیرمرد همان جا  ایستاده  بود ، با همان زنبیل قرمز .

 

 

ساختن

 می پرسم : "حالت چطوره ؟"

آهی می کشه و می گه : "می سازیم "

از اونجایی که این "می سازیم " با اون آه کامل می شه

متوجه می شم داره می سوزه و می سازه .

ای کاش  فقط ساختن بود وسوختنی در کار نبود !

داستانِ فرزند سالاری


می گویند بکی دو خیابان بالاتر از ما ، جوانی ، پدر و مادر فرهیخته خود را به جهان باقی فرستاده  . راست است ؟ بله راست است . خبرش هم ثبت شده . اما چرا؟ چرایش هنوز معلوم نیست . بچه ها که دورادور جوان  را می شناسند به نقل از دوستانش می گویند رفتار وگفتارش اصلا شبیه قاتل ها نبوده . البته از پندارش هم فقط خدا خبر دارد وبس .

این خبر را که شنیدم با خنده ی ملتمسانه ای که سرزنش ملایمی هم در آن بود به بچه ها گفتم : خدا وکیلی از دست پدر ومادرتون که عصبانی می شید صبور باشید . یک وقت یاد نگیرید !

انتظار داشتم بچه ها به حرفم بخندند یا به شوخی مسخره بازی در بیاورند واعتراض کنند . اما همه در سکوت به هم نگاه کردند . بدون هیچ لبخندی . ترسناک است . نه؟

اصفهانِ بارانی ِ امروز

در اصفهانِ امروز قطره ها ریز ودرشت می آمدند . گاهی شرشر ، گاهی چک چک و چقدر زیبا . اما صبح امروز وقتش نبود که بخواهم چترم را ببندم وبا خیال راحت زیر باران قدم بزنم و شعرِ هزار بار شنیده و خوانده شده ی " زیر باران باید رفت " را زمزمه کنم . چند کار اداری داشتم و باید از این اداره به آن اداره ، به مفهوم واقعی کلمه ، می دویدم . و دویدم . درفاصله ی این چتر باز و بسته کردن ها ، به یاد بخشی از کتاب " خانه مردم و همراهان " افتادم : مادر بزرگی که همیشه در خانه اش انبوهی چتر داشت و از راه تعمیر چترها زندگی می کرد . او آن قدر مناعت طبع داشت که  حاضر نبود از دختر ودامادش ، با وجود اصرارشان ، هیچ کمکی قبول کند ...

در هوای بارانی ِ امروز، بارها فکر کردم : مگر یک چتر چقدر قیمت اش بوده مادر بزرگ ! که تازه تو سعی می کردی با تعمیر آن ، امورات زندگی خود را بگذرانی ؟

 

 

  1. نرسیده به چهار راه نزدیک خانه تان ، زنی شیشه ی ماشینش را پایین می کشد و نشانی جایی را می پرسد.همان طور که جوابش را میدهی حواست به خال گوشه لبش هم هست . این خال با چرخشی سریع تو را به سال های دور می برد . اوائل انقلاب ، دانشسرای تربیت معلم ... با اطمینان نامش رابه زبان می آوری .
    سرش را کج می کند . 
    انگاربخواهد از زیر عینکش نگاهت کند ، مهربان وشاد ، با تردید می پرسد : " سیما ؟!"

کتاب شعر

درگشت وگذاری کتابدوستانه کتابی خریدم با قیمت افسانه ای 700 تومان وآن را همچون غنیمتی به خانه آوردم . منظورم این است که حداقل این قیمت برای چنین کتاب خوبی با توجه به گرانی کاغذ مفت است .

 عنوان مجموعه : کتاب شعر / زمستان 1373 / جلد دوم 

گرد آورنده : محمود نیکبخت 

شامل مجموعه مقالاتی درباره ازرا پاند به عنوان یکی از نخستین چهره های کلاسیک شعر جهان و صناعت های شعری او ، با ترجمه احمد اخوت ، هلن اولیایی نیا ، کیوان دوستخواه ، گیتی سهرابی ، محمود نیکبخت،  عباس صفاری و محمد کلباسی 

موضوع ِ کتاب ِ شعر ، شناخت و چگونگی زبان واندیشه ی شعری است . فصل تدهیوز بعد از ازرا پاندقرار دارد . و در انتها شعر معاصران ،سیزده شعر  از شاعرانی چون منصور اوجی ، محمد حقوقی ، کیوان قدر خواه، شهرام محمدی ، ضیا موحد و محمود نیکبخت .

بخشی از شعر "وتو پشت آن تور" منصور اوجی 

چه عطریست در خانه های قدیمی 

چه عطریست دربارش عصر

چه عطریست در کاهگلها

...

********

وشعری از شهرام محمدی 

یک درچوبی نیمه باز چیزی نیست مگر یک در چوبی نیمه باز 

مرز میان سایه و روشن 

شکاف بین کاهگل نمناک کوچه متروک 

با پنجه های لرزان موچسب 

هیچگاه فکر نمی کردی فاصله میان قدم های تو با سنگفرش را 

 صدای خش خش برگی پرکند 

...



فروغ فرخزاد

آن روزهایی کز شکاف پلک های من 

آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز می جوشید


خست

داستان کوتاه صندوقچه نوشته نویسنده فرانسوی ژان لویی کورتی درباره  پیرزن  پول جمع کنی هست که  دو جوانک پولاشو می دزدند و دختری که با رفتارش  خواننده رو به یاد جوونی های پیرزن میندازه . این داستان  از نظر محتوایی یادآور یک حکایت ویک ضرب المثله  . حکایت مربوط میشه به اون پدر خسیس و پسر لاابالی در گلستان سعدی :  یکی زهره خرج کردن نداشت / زرش بود ویارای خوردن نداشت/ نه خوردی که خاطر آسایدش / نه دادی که فردا به کار آیدش.../ پسر بامدادان بخندید و گفت / زر از بهر خوردن بود ای پدر / زبهر نهادن چه سنگ وچه زر. انگار آدم های خسیس درهمه جای دنیا مثل هم اند.

وضرب المثل قدیمی که گویا به دیکنز هم نسبت داده شده : پیر نمی تواند وجوان نمی داند .

 در آخروقتی پیرزن با توفیق اجباری حاصل از سرقت به رفاه نسبی می رسه  چین وچروکای  صورتش هم کم می شه اما صورت دختربه دلایلی که درداستان وجود داره حالتی پیر وچروکیده به خود ش می گیره  .

یک نکته ساختاری در داستان هست واون اینه که چرابا این که  راوی اول داستان می گه پیرزن با گویش محلی حرف می زد و زبان دخترک رو نمی فهمید در آخرپیرزن مثل بلبل حرف می زنه ودخترک هم حرفاشو می فهمه ؟ اشکال از ترجمه ست ؟

مادران و پسران امروزی

مطلبی خوندم از " بورت پرِلوتسکی " محقق ونویسنده ی ضدفمینیسم با این عنوان " مادران مجرد قادر نیستند از پسران خود یک مرد بسازند "

موضوع مقاله درباره تربیت فرزندان به ویژه تربیت فرزندانِ پسرهست واین که مادران مجرد به تنهایی نمی تونن فرزندان پسر خودشون رو تربیت کنند . نویسنده مقاله به یکی از اعتقادات فمینیست ها که بچه ها واقعا به وجود پدر نیازی ندارند اشاره  می کنه و می گه این طور نیست وپسرها در زندگی شون نیاز به یک مرد به عنوان یک الگوی عملی دارند تا نه تنها به اونها یاد بدن که چطور خلق و خوی خودشون رو کنترل کنن بلکه چطوری از این که دارای خصوصیات زنانه بشن جلوگیری کنه .به نظر نویسنده مقاله ، یک زن تنها ، توانایی وصلاحیتی برابربا یک زن ومردمتاهل که فرزندان سالم وطبیعی رو پرورش می ده نداره.

این مقاله درباره مادران آمریکاییه اما می شه درباره این که مصداق هاش در ایران خودمون هم وجود داره یا نه صحبت کرد.

 

داستانی در دل کویر

 چه جای خوبی ! هروقت از کنارش رد می شم منو می بره به اون زمان ها . کاروانسرایی رو میگم که در ۳۶ کیلومتری غرب سمنان ودر روستای لاسجرد واقع شده. پلان بنا دو ایوانیه و از کاروانسرا های ساخته شده در زمان شاه عباسه  که دوره قاجاریه تعمیر شذه .دورتادور حیاط ۲۴حجره داره ودو ایوان بلند بزرگ هم در شرق وغرب کاروانسرا دیده می شه . طرح خارجی کاروانسرا مستطیل شکله با آجرکاری زیبا . نمای شرقش به موازات جاده ۱۲ طاقنما داره . همین چندروز پیش از اونجا ردشدیم وماشین مون داغ کرد . پیاده شدیم ورفتیم سایه دیوارکاروانسرا . یادم اومد جایی خوندم شاه عباس قرار بوده هزار تا کاروانسرا در ایران بسازه اما شیخ بهایی مغز متفکر اون زمان بهش پیشنهاد می کنه ۹۹۹ تا بسازه چون عدد ۹۹۹ شنونده رو بیشتر تحت تاثیر قرار می ده تاعدد هزار!

 در سفرنامه های سیاحانی که از ایران دیدن کردن ازکاروانسراها ی شیک ومجلل وامنی نام برده شده که احتمالا این کاروانسرا هم یکی ازاونها ست . از ظاهرش معلومه  هرمسافری وارد اونجا می شده بهش خوش می گذشته . حتماتوی حیاط  کاروانسرا باغ گل محمدی بوده و تاکستان و...  سنگفرش داشته وهرگوشه حیاط هم برای خودش چاه آب و کاروانسرادار هم که حتما همه جارو آب پاشی می کرده وصفا می داده. هرروزنزدیک غروب مسافران جدید وارد می شدن وقدیمی ها بار سفر می بستند تا فردا صبح زود حرکت کنند. قابل تصوره که مسافران خسته بعد از اون همه سختی وخستگی راه با دیدن این همه امکانات چقدر خوشحال می شدند ! این کاروانسرای زیبا همیشه برای من  ایجاد نوستالژی می کنه .

 

میزکتاب

چه کس گفت عاشقی از یادت می رود؟!       

مجموعه داستان چه کسی گفت عاشقی از یادت می رود ؟! نوشته مهری بهرامی شامل 12 داستان کوتاه است .این داستان ها پیرامون زندگی زنان ومردان ومواجهه آنان با مسئله عشق نوشته شده .

محور اصلی بیشتر داستان ها عشق ومرگ است وهرکدام نشان دهنده دغدغه نویسنده در متفاوت نوشتن ودوری از توضیحات اضافی و کلیشه ای .

داستان"  تونیک صورتی " با نگاهی به دوران پراحساس نوجوانی وعشقی سرانجام یافته اما اندوهناک تصویر شده : " زن وشوهری یک جای بی فاصله است که ادم همه چیز را می فهمد . "

داستان "مترسک " واگویه ای است از یک لحظه خشم وجنون ولذت وپشیمانی . صدای کلاغی که در پسزمینه قار قار می کند به برجسته کردن واهمه وهراس نهفته در ذهن راوی افزوده است :  " حیا از ان چیز هایی است که بیشتر از همه درنوجوانی می شنوی "

داستان "آچمز" روایت عشقی ناکام در درون خانواده است . رابطه ای که قبل از آغاز دربن بست می ماند.

داستان "مگر تمام زن های عالم ..." روایتی از انتظارست در ذهن زنی ساده اندیش . انتظاری شیرین با سرانجامی تلخ .

داستان " پنجره " روزمرگی زنی خانه دار با ورود همسایه جدید دچار تلاطم می شود ورفتن نابهنگام همسایه ، آغازیست براندیشیدن به روابط گذشته .

داستان " غروب " پیامدهای جنگ و فروپاشیدگی نهاد خانواده را با تصویری ملموس از یک جانبا ز بیان می کند .

داستان " سبز می شود " روایتی کودکانه است که گره های داستان از لابلای سوال وجواب های کودک با پلیس گشوده می شود : " مامان سبز می شود . اما نه مثل دانه ی لوبیا . حتما یک جوردیگری سبز می شود . مثل خود مامان سبز می شود ."

درداستان " دریا "  که نام کتاب نیز جمله ای از همین داستان است ، راویان متعدد  با بازخوانی حادثه به گشودن گره های داستان می پردازند : " زمین لایق نگه داشتن عشق نیست "

داستان مینی مال "دیوار " غافلگیری فیزیکی وذهنی مادری است توسط کودکش .

درداستان " مثل عکس روی دیوار" تنهایی زنی بیمار به تصویر کشیده شده که رقیب برزندگی اش سایه افکنده . 

داستان "میدان ساعت " بازی با عدد 12 و رابطه ای که ذهن نویسنده را در دوازدهمین بار در ساعت 12 درگیر می کند.

وآخرین داستان به نام " قبر" نگاهی طنز آمیز دارد به موقعیت آدم ها در مواجهه با مرگ : " ومردم بی قبر مانده خواب وخوراک نداشتند ."

چه کسی گفت عاشقی از یادت می رود؟!

نویسنده : مهری بهرامی

ناشر: هزاره ققنوس

قیمت : 22000ریال

نوبت چاپ : اول 1۳۹۱