یادش بخیر ! اولین بار که این شعر را شنیدم ، سرکلاس مدرسه بود . چقدر با بچه ها خندیدیم و هی یقه ی هم را کشیدیم و صحنه را برای خودمان بازسازی و اجراکردیم . بعد از آن هم ،هربار که این شعر راخوانده ام ، همچنان لحن قصه گو ، لحن محتسب و لحن مست برایم جذاب بوده و تداعی هایی را به ذهنم آورده :

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت : ای دوست ! این پیراهن است ، افسار نیست !

گفت : مستی ، زان سبب افتان و خیزان می روی

گفت : جرم راه رفتن نیست ، ره هموار نیست

وبعد از کمی سوال وجواب کار به اینجا می کشد :

گفت : باید حد زند هشیار مردم ،مست را

گفت : هشیاری بیار ، این جا کسی هشیار نیست